ناگفته هاي تنهايي

کلافه
نویسنده : خودم - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦
 

خیلی دلم می خواد بنویسم. ولی حسش نمیاد. کلافه ام.

همین.


 
comment نظرات ()
 
رمضان
نویسنده : خودم - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦
 
  • قفسم را می گذاری در بهشت تا تاب خوردن برگها، تا سايه هاي بي نقص درختان انبوه ديوانه ام كند؛ تا دست از لاي ميله ها بيرون كنم؛ تا دستم لاي ميله ها زخم شود و زخم، دالاني است كه در پايانش تو ايستاده اي براي در آغوش كشيدنم؛ اما من آدم متوسطي هستم و خود را در گير نمي كنم؛ با هيچ چيز. در بهشت هم هوسم را فقط نگاه مي كنم و دستم را زخمي هيچ آرزويي نمي كنم.
  • با من چه بايد بكني كه به ميله هايم، به فضاي تنگم، به ديواره ها، آنچنان مأنوسم كه اگر در بگشايي پر نخواهم زد؟ بال هايم چيده نيست. پايم به چيزي بسته نيست كه نيازي به اين همه نيست. در من خاطره درخت مرده است. آبي رنگ امسال نيست و واژه آسمان مرا ياد هيچ چيز نمي اندازد. من صحنه را سالهاست ترك كرده ام.


 
comment نظرات ()
 
دو عنوان ....
نویسنده : خودم - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦
 

ضد حال

اساساً تو زد حالم.

از 10 روز قبل منتظر باشي كه بري يه مهموني حتي لباستم بپوشي بعد وسط راه مجبور شي پياده شي بري ه جاي ديگه كه علاقه اي به رفتن به اونجا نداري، اون وقت ضد حال نمي خوري. والله من كه حتي اشكم هم نزديك بود در بياد.

از چند وقت پيش تا حالا اين پسر عمه ما( آقا محمود رو عرض مي كنم) واسه شب تولد امام حسن همه رو دعوت كرده بود. ما هم منتظر بوديم، گفتيم ميريم تا بلكه فك و فاميل رو هم كه خيلي وقته نديديم مي بينيم. البته مدت زيادي نيست 2-3 هفته است فقط كه نديديم. خوب دله ديگه تنگ ميشه. ولي از شانس ما خاله ي گرام هم امشب افطاري دعوت كرده بودن ما رو، با اينكه از قبل گفته بوديم كه نميايم ولي درست وقتي همه لباس پوشيدن مادرجاان يادشان افتاد كه ممكنه خواهرشون ناراحت بشن، دو دسته ميشيم. من و حكيمه ميريم اونجا، شما بريد خونه ي محمود.

آي ضد حالي خورديم،گفتم نميام، ديدم مامان ميگه خوب اگه نمياي اشكال نداره من خودم ميرم تنها، آخه خاله موقع سحر زنگ زد گفت اگه خودت نمياي بچه ها رو بفرست. خوب باشه شما كه نميريد من ميرم. از اونجايي كه بابا بايد مي رفت خونه خواهرزاده و نرگس خانم و آقاشون هم فقط به اين خاطر اومده بودن كه برن اونجا، ما مونديم و رودربايستي با مامان.

ولي به جونه شما نباشه اون موقع اگه چاره داشتم همونجا مي زدم زير گريه. البته بايد مي گفتم اگه كارد مي زدي خونم در نمي اومد ولي چه كنم كه اشكم دم مشكمه اول گريم مي گيره.

 ما رفتيم بد نبود، ولي مطمئن بودم كه اگه اونجا بودم الان حال و روزم اين نبود كه با همه دعوا داشته باشم. چون مطمئناً خيلي بهم خوش مي گذشت( اينو مي تونيد از حال و روز خواهرم هم حدس بزنيد).

اين شد كه ما امشب تو ضد حاليم و همچين با همه يه خورده دعوا داريم، مخصوصاً با اين آبجيه كه لحظه آخر كه مامان داشت تنها مي رفت بهم گفت: ‹خوب آخه من كه نمي تونم برم، اگه بخوام برم بايد با احسان( شوهرشون رو مي گن) برم، نمي شه كه…›

اين شد كه …..

 

دل به دل لوله كشيه

بي خيال اين حرفها. برعكس امشب، ديشب خيلي سرحال بودم. موضوع از چه قراره؟؟…

ما يه دوست داريم به اسم مهسا خانم. از اول راهنمايي تا اول دبيرستان با هم بوديم و كنار هم مي نشستيم حتي( تاكيد بود).

دوم دبيرستان اون رفت تجربي و ما رياضي و از هم جدا شديم. ولي خوب از بازم با هم بوديم. تا زماني كه  دانشگاه قبول شديم يعني يه چيز حدود 4 سال و 3-4 ماه پيش. از اون موقع از هم بي خبر بوديم تا 2-3 هفته پيش كه از مكه اومده بودم. يكي از بچه هاي همكاس كه اتفاقاً فاميل هم هستيم اومد خونمون و گفت كه وقتي نبودي بچه هاي دوران دبيرستان با هم يه جايي جمع شديم، اتفاقاً مهسا هم بود و سراغت رو مي گرفت. مي گفت:‹اين چند وقت به يادش بودم اتفاقاً شب تولد حكيمه مي خواستم زنگ بهش ولي نمي دونستم بعد از اين همه مدت چي بگم، اصلاً منو يادش مياد يا نه›.

اون شب كلي خوشحال شدم از اينكه مهسا هنوزم هست، شمارشو گرفتم ولي خوب منم عين اون مونده بودم چي بايد بگم بهش بعد از اين همه وقت.

تا پريشب كه موقع خواب يادم افتاد دوباره، يادم بود كه تولدش دهه اول مهر ولي هرچي فكر كردم يادم نيومد. صبح پا شدم كل تقويم هاي قديمي رو گشتم تا شايد تاريخ دقيق تولدش يادم بياد و به بهونه اون زنگ بزنم براش. ولي تلاش بي نتيجه بود، هيچ اثري پيدا نشد. ديگه بي خيال شده بودم.

شب بود حدود ساعت 9:30 ديدم گوشيم زنگ مي خوره، جواب كه دادم ديدم بله. مهسا بود. مهسا.

اينجا بود كه به قول مهسا فهميدم "دل به دل لوله كشيه".

واي چه حالي داشتم ديشب. خيلي خوب بود.


 
comment نظرات ()
 
رمضان
نویسنده : خودم - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٦
 

قفسم را مي گذاري در بهشت، تا بوي عطر مبهم دوردستي مستم كند؛ تا تنم را به ديواره ها بكوبم؛ تا تن كبودم درد بگيرد؛ و درد نردباني است كه آن سويش تو ايستاده اي براي در آغوش كشيدنم؛ اما من آدم متوسطي هستم و بيش از آن چه بايد، خود را درگير نمي كنم؛ با هيچ چيز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه مي كشم، تن نمي كوبم به ديواره ها كه درد، مرا به برساند.

باور نمی کنم که ماه رمضان اومده...

روز به روز داره می گذره و من انگار نه انگار...


 
comment نظرات ()
 
باور کن...
نویسنده : خودم - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٦
 

چرا باور نمي كنه؟

چرا مي خنده وقتي مي شنوه از ناراحتيش ناراحتم؟

چرا باور نمي كنه نگرانشم؟

چرا مي خنده وقتي مي بينه به خاطرش گريه مي كنم؟

چرا باور نمي كنه؟؟؟؟؟

باور كن كه شاديت بزرگترين آرزومه و ناراحتيت بزرگترين غم من.

شادم با شاديت و گريونم با ناراحتيت. و نگرانم هميشه براي تو.

با توام ...

 

باور كن.

با هر دوتاتون هستم.

دوستتون دارم.

 


 
comment نظرات ()
 
من نرفتم، چرا؟؟؟؟؟؟
نویسنده : خودم - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦
 

آخرش تو اين زندگي نفهميدم به حرف عقل گوش كنم يا دل؟

شما بگبد كدومش درست تره؟

من نرفتم تنها به اين خاطر كه دل مي گفت، با عقل بنا بر رفتن بود ولي دل!!!!!!!!

دلم سوخت، يه جور حس ترحم كه چرا بايد وسط اين همه كار بذلرم برم. دلم سوخت واسه هموني كه بيش از همه داغونم كرد.

شما بوديد چي كار مي كرديد؟؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : خودم - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦
 

مي خوام برم.

يعني بايد برم. موندنم جز اينكه حالم رو از اين بدتر كنه فايده ديگه اي نداره. حتي باعث اذيت شدن ديگران هم شايد باشه.

ميرم تا شايد بتونم اينطوري اين تابستون( به قولي يكي از دوستام) پر از هيجان رو يه جايي تموم كنم.

شايد اينطوري تمام حرفهاي شنيده فراموشم شه.

تو ذهنم پر از سؤال بي جواب و پر از موضوعات فكر نكرده است، ولي نمي تونم به همشون همزمان فكر كنم.

مثل آخر ترم كه كلي درس نخونده داري همشو فقط پاس كردي، نفهميدي چي شد خوندي.

منم فقط اين تابستون رو تموم كردم. يعني مي خوام تا تموم شه.

خستم. تحمل هيچ چيز و هيچ كس رو ندارم. مي دونم كه مقصر خودمم، بد نيست آدم يه خرده جنبه داشته باشه.

ولي چه كنم كه كاسه صبرم هم، سر ريز شده. ديگه بعد 22 سال تحمل بعضي حرفها خيلي سخته، وقتي هنوزم ...

اي كاش مي تونستم يه جايي اين بغض رو كه سر گلومه...

نه، حتي جايي براي گريه كردن هست و نه حتي كسي كه بشنوه حرفاتو.

ولش كن، اين بيست و چند روز آخر خيلي ذهنم مشغوله و اذيت دارم مي شم.

نه از 14 روز سفر چيزي فهميدم نه از اين بزم شادي.

واسه اون 14 روز كه حرفها دارم، از اين بزم شادي هم ...

خدايا يكي از بزرگترين آرزوهام هميشه و همه وقت سلامتي و سعادت و خوشبختي خواهرم بوده و هست. همه چيز رو مثل هميشه سپردم بازم به خودت. نرگس عزيزم، بهترين و تنهاترين خواهرم، آبجيه گلم، براتون آرزوي خوشبختي و سعادت دارم. آبجي بي ذوقي نيستم، مطمئن باش كه خيلي دوستت دارم.(براي حفظ ظاهر سياسي آقا داماد هم كه شده اسمي از ايشون نمي بريم).

راستي يه وقت فكر نكنين دارم فرار مي كنم؟؟!!!

بي خيال، از اين كارها بلد نسيتيم. مي رم تا حال و هوايي عوض كنم و برگردم. فقط 2-3 روزي نيستم.

همينكه كه فكر مي كنم فردا دارم مي رم، يه جورايي حالم رو بهتر كرده.

باور نمي كنم كه ماه رمضان داره مياد.

خيلي چيزهاي ديگه رو هم باور نكردم ولي مثل اينكه بايد اين يكي رو جدي بگيرم.

خيلي حرف زدم.

فعلاً


 
comment نظرات ()
 
تموم شد
نویسنده : خودم - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦
 

باور نمی کنم که دیگه تموم شد.

باور نمی کنم که دیگه از فردا می تونم به خودم فکر کنم.

باور نمی کنم که ....

اصلاْ حوصله نوشتن ندارم..........


 
comment نظرات ()
 
پرشین بلاگ زنده است
نویسنده : خودم - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٦
 

پرشین بلاگ زنده است، تا وبلاگ فارسی زنده است!

سلام علیکم

امروز گفتیم بیایم این ورا ببینیم چه خبره، دیدیم بله مثله اینکه راه نداره . گفتیم مهم نیست خواستن همه رو یهو آپ کنند، گیج زدن.

بعد شب دیدیم که تو اخبار میگه مثله اینکه معروف شدیم و هکمون کردن.

این هم چیز خوبیه، میشه مثبت بهش نگاه کرد.

هیچی، ولش کنید.ورود دوباره همتون رو به پرشین بلاگ تبریک میگم.

( جمله بالا رو هم تو صفحه اول پرشین بلاگ میتونین پیدا کنید. یه وقت فکر نکنید من نوشتم!!!)


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : خودم - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦
 
Ma darse sahar dar rahe meykhane nahadim\ mahsule 2aa dar rahe janane nahadim


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : خودم - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦
 

۱. سلام.

۲. این روزها خیلی کم وقت دارم تا چیزی بگم یا بنویسم.

۳. از ظهر تا حالا بعد صحبت با آبجی بزرگه دچار استرس شدم( البته به خاطر صحبتهای انجام شده). البته مادر محترمه توصیه کرده بودند که به من چیزی نگن تا پایان امتحانات و لی به اصرار خودم خبرها واصل گردید. والان میگم عجب غلطی کردم...

دعا کنید.

۴. قراره من پشت کامپیوتر پروژه معاصر ببندم ولی مشاهده می فرمایید که..

۵. در ادامه الواتی ها و وبگردی ها یه متن خوندم در مورد برنامه شب شیشه ای. شما هم بخونید یه خورده شاد شید.

http://cezarian.blogfa.com/post-15.aspx

۶.خسته ام .

۷. دعا کنید( اما این دفعه واسه خودم دعا کنید).

مثل اینکه کارهات مونده. برو به کارات برس.

۸. چشم. 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : خودم - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦
 
in manam Bdar az hole gonah mikonam bar asemane shab negah in manam az rah dur oftadei'' raygan omre khod az kaf dadei''.


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : خودم - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦
 
.
 
comment نظرات ()
 
شهادت حضرت فاطمه(س)
نویسنده : خودم - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦
 

تو در کالبد زمان نمي گنجي. سراي خاکي، منزلگاه تو نبود و آفتاب شرمنده از نگاهت ماند. فقط خاموشي و سکوت شب بود که مي توانست تو را تا بي نشاني مزارت تشييع کند. او همراز شب هاي درد و فراق تو بود. او سخن گفتن تو را با فرشتگان شنيده بود. سرگرداني و پريشاني ماه، تاوان امروز بي عاطفگي و نامردي اهالي مدينه است که در هنگامه شعله خيز در و ديوار، بر پيشاني تاريخ، داغ ننگ زدند.

بر آسمان پر اندوه مدينه اقتدا مي کنيم، بر روانت سلام مي فرستيم و شهادت جانگدازت را به فرزندت؛ به منتقم آخرينت تسليت مي گوييم.


 
comment نظرات ()
 
خدا خانه دارد.
نویسنده : خودم - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦
 

فکر کن از این دیوار خسته شده باشی. از اینکه مدام سرت می خورد به محدوده های تنگ خودت. به دیوارهایی که گاهی خشت هایش را خودت آورده ای. فکر کن دلت هوای آزادی کرده باشد، نه آن آزادی که فقط مجسمه ای است و به درد سخنرانی و شعار و بیانیه می خورد. یک جور آزادی بی حد و حصر، که بتوانی دست هات را از دو طرف باز کنی، سرت را بگیری بالای بالا و با هیچ سقفی تصادم نکنی. پاهات، بی وزن، روی سیالی قرار بگیرند نه زمین سخت و غیر قابل گذر. رهای رها.

نه اصلاً  به یک چیز دیگر فکر کن. دلت از رنگها گرفته باشد، از ریاها، تظاهرها، چهره های پشت رنگها. دلت بی رنگی بخواهد، فضای شفاف یا بی رنگ.

فکر کن یک حال غیر منطقی بهت دست داده باشد که هر استدلالی حوصله ات را سر ببرد. دلت بخواهد مثل بچه ها پات را بزنی زمین و داد بزنی که من «این» را می خواهم. و منظورت از «این» خدایی باشد که همین نزدیکی است. یک دفعه میانه ات با خدای استلالیون به هم خورده باشد. آن ها به تو می گویند « عزیزم! ببین! همان طور که این پنکه کار می کند، یعنی نیرویی هست که این پره ها را می چرخاند. پس ببین جهان به این بزرگی...، پس حتماً خدایی...»

فکر کن یک جورهایی حوصله ات از این حرفها سررفته باشد. دلت بخواهد لمسش کنی. مثل بچه هایی که دوست دارند برق توی سیم را هم تجربه کنند. دلت هوای خدایی را کرده باشد که می شود سرگذاشت روی شانه اش و غربت سالهای هبوط را گریست. خدایی که بشود چنگ زد به لباسش و التماس کرد. خدایی که بغل باز می کند تا در آغوشت بگیرد. حتی صدایت می کند « سارعوا الی مغفره من ربکم..» « الهی دورت بگردم». بابا زور که نیست! من الان یک جوری ام که دلم نمی خواهد خدایم پشت سلسله علت و معلولها، ته یک رشته دور و دراز ایستاده باشد. می خواهم همین کنار باشد. دم دست. نمی خواهم اول به یک عالمه کهکشان و منظومه و آسمان فکر کنم و بعد نتیجه بگیرم که او بالای سر همه شان ایستاده. خدا به آن دوری برای استدلال خوب است. من الان تو حال ضد استلالم. خوب حالا همه ی اینها را فکر کردی. حالا فکر کن خدا روی زمین خانه دارد. 

خدا روی زمین خانه دارد و خانه اش از جنس دیوار نیست. از جنس فضای باز است. بیت عتیق. سرزمین آزادی. تجربه ی نوعی رهایی که هیچ وقت نداشته ای. حتی رهایی از خودت.

خدا روی زمین خانه دارد. یک خانه ساده مکعبی . با هندسه ای ساده و عجیب. می شود سرگذاشت روی شانه های سنگی آن خانه و گریست. حس کرد که صاحب خانه نزدیک است. می شود پرده ی خانه را گرفت، جوری که انگار دامنش را گرفته ای.

خانهی بی رنگی، خانه آزاد، خانه نزدیک، بیت الله.

حتی حسرتش هم شیرین است.

گاهی اوقات خیلی حرف ها تو دلم آدمه که می خواد بگه، ولی نمی تونه خوب بیانش کنه. یا کلمه ای نداری که بتونه با اون پمنظورش رو خوب بگه. مثل من که نمی تونم خوب بنویسم. ولی می تونم با نوشته های بقیه حرف دلم رو بزنم. این نوشته بالا هم از نوشته های خانم « فاطمه شهیدی» که تو کتاب «خدا خانه دارد» می تونین پیدا کنید.

مطمئناً تا حالا برای همتون اتفاق افتاده که با تمام وجودتون بخواهید احساسش کنید. اصلاً اونو گاهی کنار خودتون احساس کنید و ای حس شیرین رو نخواهید از دست بدید.

منم گاهی اونو اینقدر به خودم نزدیک می بینم که هیچ وقت نمی خوام از اون حال بیام بیرون. ولی ... . این روزها اونقدر ازش دور افتادم که از خودم واقعاً شرمندم. مدتهاست که آرزوم اینه که خونشو از نزدیک ببینم که شاید.... . و حالا که همه چیزداره جورمی شه که برم، ترس برم داشته.

نمی دونم چه طور بگم. شاید بیش تر از این می ترسم که آمادگی همچین زیارتی رو ندارم. نمی دونم. واقعاً خودم هم موندم. از این می ترسم که بنده خوبی نباشم. اصلاً دم سفری همه چیز به هم بخوره و نرم. اون موقع است که حسرتش بیشتر از این ها تو دلم می مونه.

نمی دونم؟؟!!!

 


 
comment نظرات ()